على اكبر دهخدا

1127

امثال و حكم ( فارسى )

غم از بهر فرزند بدتر چه چيز * ( چنين غم بدين دوده نامد به نيز . . . ) فردوسى . غم برو شادى بيا محنت برو روزى بيا . جمله‌ايست كه بشگون ، عاميان در موقع پيراستن ناخن گويند . غم پير زن خوردنى مرد شير زن * ( تا چند غم خورى مىخور بجاى غم . . . ) قاآنى . غم جان خور كه آن نان خورده است * تا لب گور كرده بر كرده است . سنائى . غم جهان چه خورى كو پس از تو چون باشد * چو باد عمر تو بنشست گو جهان برخيز . اثير اومانى . رجوع به : دنيا پس مرگ من . . . ، شود . غم چند خورى به كار ناآمده پيش . جامع التمثيل . نظير : غم فردا نشايد خوردن امروز . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود . غم خرد را خرد نتوان شمرد * ( چهارم كز او كودكان داشت خرد . . . ) فردوسى . مقصود از خرد اول كودك است . غم خود خور كه غم‌خوارى ندارى . غم خور و نان غم‌افزايان مخور * زانكه عاقل غم خورد كودك شكر . مولوى . غم دنياى دنى چند خورى باده بخور * كه ز غم خوردن تو رزق نگردد كم‌وبيش . رجوع به : از غم شود جان خرم . . . ، شود . غمرة الموت اهون من مجالسة من لا تهويه . على عليه السلام . غم زيردستان بخور زينهار * بترس از زبردستى روزگار . سعدى . غم عالم اگرچه كم نبود * چون غم مرگ هيچ غم نبود . مكتبى . غم فردا نشايد خوردن امروز * ( برو شادى كن اى يار دل‌افروز . . . ) سعدى . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود . غم فرزند و نان و جامه و قوت * بازدارد ز سير در ملكوت ( اى گرفتار و پاىبند عيال * دگر آسودگى مبند خيال . . . همه روز اتفاق مىسازم * كه بشب با خداى پردازم شب چو عقد نماز مىبندم * چه خورد بامداد فرزندم . ) سعدى . نظير : تهيدست را كار واژون بود * دلش سال و مه تنگ و محزون بود . فردوسى . ى